تبليغاتX
جذبه مهر و عطش

جذبه مهر و عطش

بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران
هر کس شراب فرقت روزی چشيده باشد
داند که سخت باشد قطع اميدواران
با ساربان بگوييد احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل بروز باران
بگذاشتند ما را در ديده آب حسرت
گريان چو در قيامت چشم گناهکاران
ای صبح شب نشينان جانم بطاقت آمد
از بسکه دير آمد شام روزه داران
چندين که بر شمردم از ماجرای عشقت
اندوه دل نگفتم الا يک از هزاران
سعدی بروزگاران مهری نشسته بر دل
بيرون نمی توان کرد الا به روزگاران
چندت کنم حکايت ، شرح اينقدر کفايت
باقی نمی توان گفت الا به غمگساران
 
سعدی

برای ارایه نظرات خود به این آدرس مراجعه نمایید.

                                   http://rafougar.com

 

لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت توسط سید مهدی رفوگر